عده ای از این سوگند خورده ها چه کار شکنیها و پوز خندها که بکار نبستند و چه تفرقه ها که نیانداختند که در این جنگ سرد عده ای کشته و زخمی گشته و عطای تاتر را به لقا یش بخشیدند
گفتیم تاتر که این تاتر هنری بس دیرینه بود که در ایران نسبش به کریم شیره ای و در اروپا به ویلیام شکسپیر میرسید و کم کم البته پدرانی در همدان نیز یافت که همین پدران نژادش را خدشه دار کردند
و عده ای هم این پیشامد را که بعده ها هنر نام آن پیشامد شد را به ارث بردند و عده ای هم تماشاخانه اش را غصب کردند و عدهای تماشاخانه ای مدرن تر ساختند و پوز تماشاخانه قبلی را زدند و به همان تپه باستانی هگمتانه بازگردیدند وفرهنگ شهر نشینی امروز را جایگزین فرهنگ قلعه نشینی دیروز نکردندو...
باز گردیم به همان جوانک خام که در این راه از اعضای نیلوفر که نام گلی مقدس است در مردابهای زمین که از مرداب جداست و خود میروید و کار با شرایط دور و اطراف ندارد نکته ها آموخت و محبت ها دید و...
روز به روز بر مطالعه افزود و تلاش کرد بطوری که آورده اند در ۲۴ سالگی چون پیرمردی ۷۰ ساله می نمود و زخمهای جانش چون به بخیه نمی امد جوشکاری می نمودندش روز به روز متنها بر افروخت و جشن گاه ها (که امروزه فستیوال و جشنواره گویند) رفت و فحشها بجان خرید
روز به روز شبکه مخوف زیر زمینی عظیم تر میشد و آن جوانک دلش تنها به نیلوفران خوش بود( و گویند تا آخر عمر هم که البته دراز نبود تنها به همان گروه کوچک اطمینان نمود) تا آنجا که این سامورایی جوان ما شمشیر از رو بست و... مقداری گرد و خاک به راه انداخت و سینه چاک کرد برایه نمایش و در این راه آن شبکه هم سد ها ساخت و دشمنان لحظه به لحظه زیاد تر و نه قوی تر میشدند تا اینکه آن جوان به رسم نیاکانش به مراقبه بنشست و حقیقتی بر وی آشکار شد....
ادامه این داستانه با حال را بعد ها خواهم نبشت

