شخصیتهای نمایشنامه ۱: شاهرخ ۲: پشوتن ۳: سربازان مغول(۵ سرباز)
۴: سرباز امپراطوری شکست خورده هان ۵: چنگیز
۶: جادوگر ۷: سرباز ایرانی ۸: شبح
شبح:هنگامی که مرزها شکسته می شوند مرزبانان می میرند
شمشیرها در نیامندو مردان بر دار
انهنگام که سیل خون در رودها روان می شود وگرد باد فریادها در کوهستان
زنجیر بر دستان گردان و پهلوانان و یوغ بر گردن سرداران و جنگاوران
پرتوی از خورشید روح نیاکان ایران زمین را بیدار می کند
و طفلی از خاک و خون این سرزمین چون غنچه ای می شکفد
که شمشیرها از نیام بیرون می کشد و زنجیرها را می گسلاند
و ایران چون پیش از این زیر سایه فرزندانش آرام میگیرد
شاهرخ:مغول حمله کرد شاهزادگانی که تنها حرمسرا را دیده بودند گریختند و دیگرانی چون من ماندیم نبرد بالا گرفت قدرتشان چند ین برابر ما بود فرد به فرد لشگر به لشگر انها نمیجنگیدند که میدریدند نمیستاندند که غارت میکردند؛ تا آنکه از اسب به زیر افتادم و هیچ نفهمیدم بخود که آمدم دروازها را گشوده دیدم تشویش وجودم را فرا گرفت گلشاد گلشادم فریاد میزد شاهرخ کجایی بدادم برس و من در میان چند دیو اسیر بودم به بند صورتی کج و گونه ای برجسته داشتندو مویی بافته چون دم گاو، گلشادم دشنه در دست چون من نه میکشتندش نه رهایش میکردند
آنوقت که ان مرد با صورت کج و چهره ای درنده گلشادم را روی زمین انداخت؛ منه دست بسته تنها فریاد میکشیدم ،نه شمشیر را بلند کرد ،نه در چشمان زیبایه گلشادم فرو نشاند،نه و من تنها فریاد میزدم بچشم خود دیدم که تکه تکه اش میکرد، چشمهایم را بستم اما صدایه خنده گستاخ مغول جستن خون و دست و پا زدنش را میشنیدم؛ ان هنگام اهورا و بهرام و کاوه کجا بودند؟ ان هنگام که انان از دیدن خون مست بودند ؛ کاش منهم با او مرده بودم کاش من پیش از او مرده بودم از غم من مغولها به عشق من پی بردند مرا به تیرکی بستند با چند زخم انان مرا نکشتند تا عذاب بکشم عذاب تلخ شکست ایران زمین را <...
...>مغول: در ایین مغول رسم است اگر شهری خود تسلیم ما شود در امان خواهد بودویکنفرهم کشته نخواهد شد واگر نه خاکش زیرو زبر خواهد شد، این قانون را چنگیز، سردار فا تح نهاد چون پیش از این که بر وفق و اقتضا هر کاری را قانونی و هر مصلحتی را دستوری نهاد وهر گناه را حدی پدید اورد او مسلمانان را بنظر دوست می نگرد وترسایان و بت پرستان را نیز عزیز می شمرد
پشوتن:زبان ما خوب میدانی
مغول :به همین سبب اینجایم تو را هشدار دهم که هیچ کجا وهیچ پادشاهی را لشگری چون ما میسر نشده است ما به هنگام نبرد همه شمشیر زن و تیر اندازو نیزه گزاریم حتی زنانمان وپس وپیش از ان همه رعیت و چوپان و بازرگان و بدان که سربازان مغول دهها شهر چون این را با خاک یکسان کرده اند
پشوتن: پس حاکم اترار اشتباه نکرده؟سخن آخرت را بگو وبرو تا شمشیرم خونین نشده
مغول: اگر شمشیر کشم دمی میهمان زندگی خواهی بود چنگیز یک چیز میخواهد اتحاد تمام قبایل زمین تا جنگها خاتمه یابدودوستی حکم فرما شود
پشوتن :این چه رسم دوستیست؟؟
مغول: یا دوستی یا دشمنی اگر دروازهها را بگشایی تو را مژده که هیچکس کشته نخواهد شدتنها سربازانتان ما را برای پیروزیه صلح همراهی خواهند کرد و اگرنه چون مقاومت کنید با پیکار دروازه ها بگشاییم و آنهنگام آیین و دستور از یاسا خوانیم که هر جانور از اصناف بنی آدم تا انواع بهائم تمامی را بکشیم و از ایشان کس اسیر نگیریم و حتی بچه در شکم مادر نگزاریم و چونان کنیم که بعد از آن هیچ آفریده در اینجا ساکن نگردد و عمارت نکند
پشوتن: یاسا ها دور بریزید که یک آیه از قران هم نیست
مغول: حدیثی منقول دارید از اخبار ربانی ( اولئک هم فرسانی بهم انتقم ممن عصانی )و در این هیچ شک و شبهت نیست که اشارت آن به جماعت فرسان همان تموچین و مغول است
برای کسب اطلاعات بیشتر برای ما پیغام بگزارید



