تبليغاتX
گروه تاتر نیلوفر
اولین خبر خوش از تاتر همدان
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خوش صفت در دوشنبه 1384/09/14 و ساعت 4:58 قبل از ظهر |
بازی ها:
انریک
زن/ همسرش
دخترش
پسرش
صدای بچه هایش
پیرمرد


زمان: هر وقت ؛ هیچ وقت
مکان: هر جا ؛ هیچ جا



انریک: خدا نگه دار
صداها: خدا نگه دار
انریک: مدت زیادی توی کوه ها می مونم
صدا: یه سنجاب کوچولو
انریک: آره؛ یه سنجاب کوچولو برای تو و پنچ تا پرنده هم که بچه نداشته باشن براتون میارم
صدا: من یه بزغاله می خوام
صدا: من هم یه موش کور می خوام
انریک: بچه ها سلیقه های شما خیلی مختلفه! خیلی خب؛ هر چی بخواید براتون میارم
پیرمرد: سلیقه های مختلف
انریک: چی می گی؟
پیرمرد: هیچی! می تونم چمدون تون رو بیارم؟
انریک: نه [ صدای خنده ی بچه ها]
پیرمرد: اینا بچه های تو هستند؟
انریک: آره؛ هر شیش تاشون!
پیرمرد: من مادرشون رو می شناسم؛ یعنی زنت رو! از خیلی وقت پیش؛ من درشکه چی ی منزل شون بودم. اما راستش رو بخوای الان که فقیرم، حال و روزم از اون موقع بهتره! اسب ها؛ هه...هه...هه...هیچ کس نمی دونه من چه قدر از این اسب ها می ترسیدم! وقتی رعد و برق تو چش شون می زد رم می کردن و رام کردن شون خیلی سخت بود؛ واقعا خیلی سخت! اگه نترسی معلوم می شه بی تجربه یی و وقتی هم که با تجربه می شی دیگه نمی ترسی!!! آخ که از دست این اسب های لعنتی...
انریک:[ چمدانش را بر می دارد] راحتم بذار!
پیرمرد: نه ... نه... برای چند سکه مسی ی بی مقدار چمدونت را برات میارم. زنت از تو متشکر می شه؛ اون از اسب ها نمی ترسه؛اون خوش بخته!
انریک: زود باش! من باید به قطار ساعت شیش برسم.
پیرمرد: آه! قطار یک چیز دیگه یی یه! یک چیز معمولی یه؛ اگه من صد سال هم زنده گی کنم، از قطار نمی ترسم! چون قطار چیز زنده یی نیست و زنده گی نداره! میاد و می گذره ... اما اسب ها...نیگا کن...
زن: انریک! انریک من! زود به زود نامه بنویس... فراموشم نکن
پیرمرد: آخ دختر! هه ... هه... یادت میاد اون واسه خاطر تو چی جوری از دیوار می پرید و از درخت های زیتون می اومد بالا تا فقط تو رو ببینه؟
زن: [ لب خند ] آره...تا آخر زنده گیم فراموش نمی کنم!
انریک: منم همین طور!
زن: منتظرت می مونم؛ به سلامت
انریک: [ غم بار] به سلامت
پیرمرد: ناراحت نباش. اون زنته و دوستت داره! تو هم اونو دوست داری! ناراحت نباش...
انریک: درسته... اما ندیدن و دوریش ناراحتم می کنه
پیرمرد:[ ریش خند] از این بدتر هم وجود داره! بدتر اینه که زلزله بیاد؛ رودخونه طغیان کنه یا طوفان بشه!
انریک: حوصله ی شوخی ندارم!
پیرمرد: هه...هه...هه... همه ی دنیا و تو بیشتر از همه خیال می کنید که نتیجه ی طوفان، خرابی هایی ی که به جا می ذاره...اما من بر عکس فکر می کنم... فکر می کنم نتیجه طوفان...
انریک: بسه دیگه...این قدر مزخرف نگو...سریع باش...ساعت داره شیش می شه!
پیرمرد: و اون وقت دریا؟ ... در دریا...
انریک:[ خشم آلود] گفتم بس کن...خفه شو و زود باش!
پیرمرد: چیزی فراموش نکردی؟
انریک: نه...همه چیزو ورداشتم و در چمدونم مرتب کردم. تازه به تو اصلا مربوط نیست...بدترین چیز تو دنیا خدمت کار پیر و گداست!
صدای اولی: پاپا...
صدای دومی: پاپا...
صدای سومی: پاپا...
صدای چهارمی: پاپا...
صدای پنجمی: پاپا...
صدای ششمی: پاپا...
پیرمرد: بچه هات هستن؟
انریک: آره...هر شیش تاشون!
دختر: پاپا! من سنجاب کوچولو نمی خوام! اگه تو بران سنجاب کوچولو بیاری دیگه دوستت ندارم! تو نباید سنجاب کوچولو برام بیاری...من نمی خوام...
صدا: منم بزغاله نمی خوام...
صدا: منم موش کور نمی خوام...
دختر: ما سنگ می خوایم... یه سری سنگ بزرگ از کوه... اینو برامون بیار!
صدا: نه...نه... من موش کورم رو می خوام...
صدا: نه... من موش کور رو می خوام...
دختر: نه خیر...هیچم نه... موش کور مال منه...
انریک: بسه دیگه...شماها باید قانع نباشید!
پیرمرد: تو خودت گفتی اینا سلیقه هاشون متفاوته!
انریک: آره...خوش بختانه متفاوته!
پیرمرد: چی؟
انریک: [ محکم] خوش بختانه!
پیرمرد:[ غم بار] خوش بختانه!
[
پیر مرد و انریک می روند]
زن: به سلامت!
صداها: به سلامت!
زن: زود برگرد... زود!
صداها: آره... زود!
زن:[غم بار] اون می تونه شبا خودش رو خوب گرم کنه؛ چاهار تا پتو با خودش برده... اما من توی رخت خواب تنها می مونم و می لرزم... چشاش خیلی قشنگن؛ اما من قدرتش رو دوست دارم... پشتم یه کم درد می کنه ... وای از وقتی که اون به من بی اعتنایی کنه... دلم می خواد به من بی اعتنایی کنه... و دوستم داشته باشه... دلم می خواد فرار فرار کنم و اون بیاد منو برگردونه... دلم می خواد که منو بسوزونه...بسوزونه... [به فریاد] به سلامت انریک...خدا نگه دارت انریک من...انریک... دوستت دارم... خیلی کوچیک می بینمت...از این سنگ به اون سنگ می پری... کوچولو شدی...خیلی کوچولو شدی ... قد یه دگمه شدی که می تونم قورتت بدم! با نگاه می خورمت انریک...انریک عزیز من!!!
دختر: ماما...
زن:[محکم] برو بیرون... نه... باد سرد میاد...نرو بیرون! گفتم نه...
[
زن ناپدید می شود]
دختر: پاپا... پاپا... تو باید یه سنجاب کوچولو برام بیاری...من سنگ نمی خوام...سنگ ناخونامو می شکنه...پاپا...
پسر: اون دیگه صداتو نمی شنوه...اون رفته...اون صداتو نمی شنوه...نمی شنوه!
دختر: پاپا...پاپا... [ به فریاد] اما من سنجاب کوچولو رو می خوام [ با گریه] خدا جون من سنجاب کوچولو رو می خوام... [به فریاد] پاپا...پاپا...


***
اين نمايش نامه ی کوتاه برای اولين بار و به مناسبت صد و پنجمين سال روز ميلاد فدريکو گارسيا لورکا  منتشر شده است.

+ نوشته شده توسط خوش صفت در دوشنبه 1384/05/31 و ساعت 1:56 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط خوش صفت در پنجشنبه 1384/05/20 و ساعت 2:28 قبل از ظهر |
خدمتتون عرض کنم که یکی از پیش کسوتان نه چندان محبوب تاتر همدان دوره افتاده و یک سری هتک حرمتها نموده که جا داره که این عملشان مورد سرزنش قرار بگیره

مطمئنم بچه های همدان می دونن کیو میگم

بنظر من اگر مشکلی تو خوانواده تاتر بو جود اومد خودشون باید حل کنن نه اینکه اجازه دخالت به شهرداری یا حتی اداره ارشاد و هر مقام دیگر بدن حالا ما در مورد بالا کشیدن پول بازیگران توسط خوش صفت چیزهایی نوشتیم ولی اون جنبه طنز داره و در واقع درددلیست از اوضاع نا بسامان قراردادهای هنری که در نهایت به شرمندگی سرپرست یا کارگردان گروه منتهی میشه واینکه من مطمئنم که غریبه ها نمیان وبلاگ منو بخونن مگه هنریها که اونها هم غریبه نیستند و از خودمونن

حالا ما برداریم تو شیپور و بوق جار بزنیم که من پدر تاتر همدانم و از این حرفهای صد من یه غاز کاری از پیش نبردیم  یا بخواهیم صرفا بخاطر بزرگ کردن خودمون یه عده رو کوچیک کنیم اصلا کار درستی نیست

افتخار شخص من این بوده که تا حالا پاچه خواری هیچ کس رو نکرده ام و نه میکنم  این حرفها رو مطمئن باشید جلوی روشونم میزنم ترسی ندارم نهایت می خوان بگن دیگه تو همدان تاتر کار نکن که اونوقت

میرم اهواز و سوسنگرد و زنجان کار میکنم اگه بگن تو ایران کار نکن میرم افغانستان کار میکنم منت به وقت خودم و توانایی بچه های گروهم  دست آخر هم نشد میرم کارگری میکنم ولی منت اساتید وبزرگان رو نمیکشم   بگذریم

آره این آقا که اگه پرونده کارهاشو از سه سال پیش تا حالا رو ببینید اوقتون میگیره کاررو از حوزه همدان هم فراتر گذاشته و تشریف برده مرکزهنرهای نمایشی و نمیدونم گریه کرده چیکار کرده که اونها هم دلشون براش سوخته و کلی نازش کردن ودر نهایت بیرونش کردن

البته بلطف خدا پرونده تمامشون زیر دستمه و به زودی با سند و مدرک دزدیهاشونو رو خواهم کرد  اونوقت برن افشاگری کنن  البته بگم تا حالا هیچ ضرری از اینها به شخص من نرسیده ولی چون بحث تاتر این هنر مقدس مطرحه من یکی که ساکت نمیشینم  در نهایت اگه رئیس ارشاد هم پاسخ نداد   مدارک رو میبرم استانداری  اونهم نشد وزارت ارشاد بازهم نشد  وزارت کشور اونهم نشد نامه های سر باززدن آقایون از وظیفشونو برای تمام تاتریها میفرستم تا ببینم چند تا مرد و زن با غیرت داریم که حاظرن اعتراض اساسی کنیم

+ نوشته شده توسط خوش صفت در سه شنبه 1384/05/18 و ساعت 4:0 بعد از ظهر |
WEBILIX websolutions