تبليغاتX
گروه تاتر نیلوفر - دی شیخ با چراغ
دی شیخ با چراغ همی گرد شهر میگشت گفتندش بدنبال چه میگردی گفت هر چه مرا بیاسایاند گفتندش حسن نامیست حنجره طلا که در شورین دکان دارد بدانجا برو تا بخواند و بیاسایی بدانجا رفت و حسن را بیافت حسن از دشتی و ماهور ابو عطا همی خواند و چون دید موجبات راحتی  شیخ پدیدار نشد به جاز و رپ و بلوز روی آورد و شیخ لبخندی به لب زد و بی بدرود انجا را ترک گفت

گفتندش موسیقی درمان بی حوصلگی توست پس به نزدآقا رضابرو تا تو را چند نتی مهمان کند همان کرد که گفتندش آقا رضا مردی گشاده رو بود که گونی همی میبافتندی سخت برای او فلوت نواخت افاقه نکرد ستار زد مقبول نیافتاد سپس گیتاری الم کرد و سخت بزد شیخ برخواست و بیرون زد

گفتندش هنری هست تاتر که شامورتی بازان امروزند بدانجا برو شاید مقبول نظر افتاد به تالاری رفت که پیشتر تاتر در آنجا اجرا همی میگشت درب بسته یافت و نشست جوانی او را دید و چیزی به شیخ داد که ت به حال ندیده بود شیخ آن چیز را بالا انداخت و چه بسا شنگول گشت و فهمید دوای دردش همین است که در تالار فجر شهر یافته و چ بسا خندان شد و برفت بعدها گفتندش این تالار فجر مدتهاست تعطیل شده و هنرورازن و شامورتی گران دیگر بدینجا نمیایند و از بهر هنر تلاشی نکنند

گفت خاموش که من یافتم آنچه را عصاره هنر در این ملک بود و برفت گفتندش جشنباره ای هست در کورنگ آباد قدیم که در آنجا تاتر فراوان باشد با دربستی بدانجا شتافت شاید مطاعی ارزنده تر یابد و لب خنده کنان یه هره زنان تبدیل شود رفت و دید عده ای جمع اند بس افسرده و ملول بازگشت و فهمید در اینجا مطاعی نیست که به کارش بیاید و رفت و همان چیزززز را خرید و بخورد و خوشحال و دوان شد و زیر لب خواند

کودکی ده ساله بودم چست و چابک

+ نوشته شده توسط خوش صفت در سه شنبه 1387/08/07 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
WEBILIX websolutions